یاداشت های یک طراح و وبلاگ نویس

مشکلات کارفرما های ایرانی، از طراحی رابط کاربری تا توسعه و اجرای کار

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۲ ب.ظ
Problem

حدود 7 ماه پیش، مطلبی رو تحت عنوان "توضیحاتی مربوط به یادگیری و بازارکار رابط کاربری در ایران" منتشر کردم. اگر اون مطلب رو خونده باشید درباره جا نیافتادن این شغل توی ایران گفتم و خداروشکر پس از گذشتن این زمان کم، الان واقعا میشه گفت داره کم کم جا میافته و برای هر طراح رابط کاربری یک موقعیت شغلی هست به شرط اینکه دانش کافی رو داشته و در کارش تلاش کنه. در ادامه این پست می خوام درباره اشکالاتی که هنوز در ایران وجود داره صحبت کنم.
بیشتر بخوانید...
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

غمگینی که من را خوشحال می کند؛ چارتار

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ب.ظ
Chaartaar

اگر توییتر بنده رو دنبال کرده باشید، می دونید من دیوونه صدای آرمان گرشاسبی و گروه چارتار هستم. صدایی که برای من همیشه خاطره بوده، هست و خواهد بود. من وقتی حوصله ندارم، غمگینم، از دست چیزی عصبانیم، چارتار پلی می کنم. چارتار 2 تا آلبوم «باران تویی» و «جاده ها می رقصند» و یک تک آهنگ بنام «برف» پخش کرده. خواننده گروه چارتار آرمان گرشاسبی هست.

این گروه تلفیق سبک سنتی با موسیقی الکترونیک است. ترکیبی که با صدای آرمان گرشاسبی، شعر های احسان حائری، آهنگ سازی آرش فتحی و تنظیم آیین احمدی فر انجام می شود و حاصلش می شود موسیقی که من را دیوونه می کند. من با دونه دونه ترک های آلبوم ها خاطره دارم و همه رو از حفظم، پیشنهاد من اینه که پلی لیست This is : Chaartaar رو توی اسپاتیفای پلی کنید، تا مثل من دیوونه بشید.
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

وبلاگ هایی که از خواندنشان لذت می برم

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۹ ب.ظ

خب، فکر کنم یک وبلاگ نویس باید یک وبلاگ خوان قوی هم باشد تا بتواند با استخراج ایده های دیگران و کمی خلاقیت پست های بعدی خود رو آماده کند. قبلا هم همچین پستی انتشار دادم ولی الان یادم نیست و شاید خیلی از اون وبلاگ ها دیگه آپدیت نشده اند یا کلا از دایره بازی خارج شدن. قبل از اینکه این لیست رو بخونید، این ها وبلاگ های محبوب من هستند و قطعا هم نمیشه گفت بهترین وبلاگ های وبلاگستان هستند. لیست نمره ای نیست و اولویت بندی نشده، لطفا حاشیه بازی درنیارید.
بیشتر بخوانید...
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

چرا وبلاگ نویسی در گذر زمان سخت تر می شود؟

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ

دقت کنید، عنوان رو یک بار دیگه بخونید. اگر وبلاگ نویس هستید حتما با دوره ی "فلج نوشتن" آشنا هستید، دروغ نگیم، اسمیه که خودم روش گذاشتم ولی در کل منظور از فلج نوشتن همون دوره از وبلاگ نویسی هست که هیچ ایده ای برای نوشتن ندارید و هر چقدر که زور می زنید بنویسید، نمی تونید. این دوره رو فکر می کنم همه تجربه کردید.

بیشتر بخوانید...
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

Gifted : زیباتر از زیبا

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۱۸ ب.ظ

فیلم Gifted، رفت توی لیست بهترین فیلم هایی که دیدم. اگر نخواهم بهتون دروغ بگم، این فیلم رو بیشتر به خاطر Chris Evans دیدم. بازیگر مورد علاقه من هست. از همه نظر وقتی فیلم تموم شد فهمیدم انتخاب خوبی بوده. این فیلم مثل Manchester by the sea داستان های دشوار زندگی رو نشون میده. داستان هایی درباره مری که دختری 7 ساله است، دختر یک ریاضی دان نخبه، که دختری نخبه هم دارد. به دلایلی مادر مری خودکشی میکنه و دایی اون (Evans) سرپرستیش رو بدست میاره، و داستان هم ادامه داره...

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

مدرسه ای که شاید کمی دیر، شاید زود تمام شد.

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ

یکی از روز های آفتابی همیشگی که صبحش خنک، ظهرش گرم، به این امید رفتم مدرسه که این روز آخره مدرسه است. معمولا توی اکثر جاها مخصوصا آمریکا روز آخر مدرسه رو میگذارن تا بچه ها آزادی داشته باشند و هر کاری که دلشون میخواد بکنند. اما خب از اونجایی که ایران با کل دنیا فرق داره برای ما یک روز مثل بقیه روز ها بود که معلم ها با عجله داشتند کتاب های تموم نکرده رو، تموم می کردند.

همه چی روی روال عادیش طی میشد مثل روز های معمولی، با این تفاوت که نمی دونم چرا معاون های زحمت کش ما، می خواستند هر کی گوشی آورده رو له و لورده کنند. خلاصه اومدن و کلاس به کلاس، میز به میز و نفر به نفر می گشتند. می گشتند تا ببین احیانا گوشی، فندکی یا چیز های دیگه مثل چاقو، قمه و انواع دیگر تیزی ها رو از بچه ها بگیرند. نگم براتون که حدودا یک کیسه گوشی به وزن حدود سه چهار کیلوگرم جمع شد و حیف اون آیفون ها و گلکسی ها که روی هم دیگر توی اون کیسه زرد رنگ تکون می خوردند و اگر گوشی محافظ صفحه نداشت (گلس) پر از خش می شد. حالا جالب اینجاست که به اسپری و ادکلن هم گیر می دادند، نمیدونم چرا ؟ یعنی دانش آموز باید بوگندو بیاد سر کلاس ؟


هر چند این رو خارج از بحث اصلی بگم که ما یک معاون مهربون داریم که معروف هستش به عموقناد، حالا چرا عموقناد ؟ این آقا لباس هایی که میپوشه همه رنگ لباس های عمو قنادهه، پیراهن صورتی، پولیور زرد روش و شلواری که تا شکم اومده بالا، اصلا این بشر عشقه! ولی خب خوبیش اینه که مهربونیش هم به عمو قناد رفته و همیشه وقتی گوشی هامون رو ازمون میگیرن، زنگ آخر میریم و ی التماسی می کنیم و میگه بیاید پیش پراید سفید رنگ با شماره پلاک ایران 10 تا بهتون گوشیتون رو تحویل بدم.


اما اگر خدایی نکرده، معاون پرورشی گوشیتون رو گرفت، فاتحش رو بخونید مگر اینکه برید نماز جماعت صف اول وایسید و چنان ربنایی بخونید که یکم بهتون رحم کنه و یه هفته زود تر از امتحانا گوشیتون رو بهتون بده. بله! حالا ولش کنید، خودمم وقتی دارم تایپ می کنم دستم میلرزه.


این مدرسه ما تموم شد، 1 سال یا شایدم بهتره بگیم 9 ماه رفاقت، بدی، خوبی، دعوا، شوخی، مردونگی، مسخره بازی و شایدم کمی درس خوندن گذشت و داریم وارد دوره امتحانات میشیم. توی این دوره مشخص میشه کی خر خونه و کی توی تقلب حرفه ایه، مهم ترین انگیزه من هم برای امتحانا لپ تاپی هست که بابا قولش رو داده. (شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه)


در آخر حسرت چند تا چیز موند توی دلمون،

پیچوندن زنگ دفاعی!

خوردن یک ساندویچ کامل!

غایب بودن همه کلاس با هم!

تعطیلی مدرسه به دلیل بارش برف!

ندیدن دوست ها وقتی ساندویچ میخری!

سرما خوردن خیلی بد به طوری که نریم مدرسه!

تقلب سر امتحان فیزیکی که انتصاری (معلم فیزیکمون) مراقبشه!


و خوبی هاش رو میشه توی یک جمله نوشت، پیدا کردن دوست های خوب!

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

داستان ها، نوشته های جدید وبلاگ من

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

بعد از اینکه به کتاب خوندن علاقه مند شدم، فهمیدم که می تونم مثل خیلی از نویسنده های خوب، اتفاق ها یا داستان هایی که برام اتفاق میافته رو با لحن ساده ای بنویسم. برای همین تصمیم گرفتم شروع به نوشتن کنم. 2-3 تا داستان نوشتم ولی نمی دونستم باید کجا اون ها رو اشتراک بگذارم. اول فکر کردم که بهتره به صورت پادکست مانند اون ها رو با صدای خودم بخونم و لینک SoundCloud رو براتون بگذارم ولی گفتم شاید نوشتنشون بهتر باشه. برای همین تصمیم گرفتم، هر وقت داستانی رو نوشتم براتون توی وبلاگم، پستش کنم.


می دونم اولین داستان هام زیاد رنگ و لعاب نداره ولی خب، آدم باید از یک جایی شروع کنه. منم از اینجا شروع می کنم.

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

ارزش را فالوور مشخص نمی کند: بازی وبلاگی یه تصویر یه دنیا حرف

سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۴۲ ب.ظ

بازی وبلاگی محمد عباسی فرد، که اگر دنبال کننده وان بلاگینگ باشید، حتما از اون باخبر شده اید. اول که می خواستم درباره‌ش بنویسیم چیز های خیلی بدی توی ذهنم اومد که اگر قرار بود درباره‌شون بدون سانسور بنویسم قطعا فیلتر می‌شدم و خواننده های وبلاگم‌ام میگفتن چقدر آدم بی ادب و بی شعوریه، ولی تصمیم گرفتم حرف های توی دلم رو بنویسم. چون به محمد قول دادم که این مطلب رو خواهم نوشت، تصمیم گرفتم که حداقل سر قولم بایستم. تصویری که من انتخاب کردم‌، تصویر زیر هست و عنوان مطلب هم از این تصویر برداشته شده است.



اینستاگرام، طبق گفته من نه ولی طبق گفته بزرگترین خبرگزاری ها و فعالان حوزه تکنولوژی با رشدی غیر قابل تصور میان مردم دنیا و مخصوصا ایران رایج شده و حالا بیشتر از 1 میلیون نفر عضو داره، مسلما روز های اول که وارد اینستا می‌شید حس می کنید باید زیر هر عکسی 30 تا هشتگ بزنید تا شاید عکستون 10 تا لایک بیشتر بخوره. با خودتون فکر می کنید که اگر من یک پیج 100K فالووری بشم کلی معروف میشم و ... ولی واقعیت این نیست.


من ندیدم کسی تا حالا از فالوورهاش پول دربیاره مگر اینکه طرف یک آدم بی شخصیت باشه، فالو به معنی دنبال کردن و فالوور یعنی کسی که دنبال شما است یا به صورت ساده تر، به دلایلی از شما خوشش میاد و شما رو دنبال میکنه. (اگر دختر باشید، دلیلش واضحه) اما توی ایران بیشتر سلبریتی ها یا پیج های بزرگ این رو نمی فهمن. اونجا بجای خدمت کردن به طرفداراشون ازشون سوء استفاده میکنن. واقعا شرم آوره. ولی واقعیته.


من مخالف درآمد از طریق اینستا نیستم ولی بهتره یجورایی از دنبال کنندگانمون استفاده کنیم که به اون ها بها داده باشیم، نمونه خیلی خوبش کاری هست که رونالدو انجام داده و برای فروختن لباس ها و رو تختی های مخصوصش (از این جنگولک بازی های آقا) پیج هایی رو زده و پایین پست هاش اشاره می کنه که اگر مایل به خرید هستید پیج زیر رو فالو کنید و دیگه نمی آید چه میدونم بگه «مردم جون مادرتون ازم خرید کنید و ...» 


اصل قضیه:

توی تصویری که انتخاب کردم یک چیز دیگه هم هست که خیلی توجه من رو به خودش جلب کرد که قبر های بزرگ تر، لایک ها و فالوور های بیشتری دارند. میدونید چیه ؟ من دارم فکر میکنم که این تصویر چقدر قشنگ داره بین خوب و بد رو مشخص میکنه، نه واقعا ! ولی چون این یک تصویره و باطن رو نشون نمیده بزارید خودم باطن این تصویر رو براتون شرح بدم. 


فالوور های بیشتر، لایک های زیاد، این ها دلیل بر خوب بودن طرف هست ؟ توی دنیایی که دین هر روز داره رنگش توی زندگی ها کمتر میشه، شاید آدم های درست کار محبوبیت کمتری داشته باشند نسبت به اون افراد شیطان پرستی که برای جلب توجه دست به هر کاری میزنن. به نظر شما صاحب کدوم یکی از این قبر ها جایگاهش توی بهشته ؟


- خدا میدونه.

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

من فارست هستم، فارست گامپ!

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ب.ظ

سلام، من فارست هستم، فارست گامپ! فیلمی که با بازی Tom Hanks اشک من را در آورد. اگر بخواهم صادقانه بگویم بعد از دیدن اون همه فیلم کلیشه ای اکشن با ضربه زدن، کشتن و زنده شدن و فرار کردن، این اولین فیلمی بود که توی ژانر درام دیدم و نظرم رو کلا درباره درام عوض کرد. 


فیلم از روی رمان آن به همان اسم درست کردند. Forrest Gump بزرگترین صیاد در صنعت میگو، یک بازیکن فوتبال، قهرمان جهانی پینگ پونگ و سرباز جنگ ویتنام هست که IQ زیر حد نرمال است. داستان فیلم زندگی نامه این فرد هست که قطعا برای شما می تواند جذاب باشد. از سختی ها تا خوشی ها، بیچارگی ها و فلاکت ها، دوستی ها و صحنه های احساسی، همه توی این فیلم هستند. یک فیلم عالی، کامل و زیبا !


دوست دارم کل داستان رو تمام و کمال با جزئیات بنویسم ولی دوست دارم برید و فیلم و ببینید و بفهمید که من الکی و فقط احساسی رفتار نمی کنم. لطفا اگر می خواهید امشب فیلمی رو ببینید، این فیلم رو انتخاب کنید. IMDB این فیلم 8.8 هست و 77 درصد آمار روترن تومیتوز رو بدست آورده (که من فکر میکنم باید بالای 90% باشه) که واقعا نشان میده چقدر فیلم خوبی هستش.


حتما ببینیدش! حتما!

ãæÇÝÞíä ۱ ãÎÇáÝíä ۰

خداحافظ مجازی، سلام واقعی !

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ

خیلی وقت بود که مطلبی رو ننوشته بودم و خیلی خوشحالم که قراره اولین پست وبلاگم توی سال جدید این عنوان رو داشته باشه. خیلی وقت بود که به خودم فکر نکرده بودم، خودم نبودم و دوست داشتم تقلید کنم. دوست داشتم یک زندگی مینیمال خوب رو برای خودم درست کنم ولی دیدم شرایطش برای من اصلا محیا نیست، از اونجا به بعد تصمیم گرفتم یکم کوچیک تر بشم، شبیه دوستانم فکر کنم و زندگی واقعی خودم رو داشته باشم.


خب، ایام نوروز بهترین وقت برای تغییر کردن بود، توی 13 روز می تونستم یک مقدمه چینی عالی برای زندگی جدیدم داشته باشم و الان خیلی راضیم. من الان روزی 1 الی 2 ساعت ساز تمرین می کنم، روزی 2 الی 4 ساعت درس می خونم و در روز 1 ساعت هم می خندم. آخرین قسمت یکی از بهترین قسمت های این روز ها هست، 2 تا کانال جوک دارم و ویدیو های حسن ریوندی رو هر روز می بینم و کلی می خندم.


قراره که وبلاگ نویسی رو هم به اینها اضافه کنم. وبلاگ نویسی خیلی خیلی خوبه! نه بخاطر کلاسش، نه بخاطر لینکش توی صفحه توییتر و نه بخاطر community (نتونستم واژه فارسیش رو پیدا کنم) که داره، بلکه بخاطر اینکه به من آرامش میده، حس میکنم وقتی وبلاگ می نویسم، دارم خالی میشم. ی تجربه دیگه هم توی این مدت بدست آوردم و پیدا کردن موزیک های آرامش بخش بسیار خوبی بود که از کانال های مختلف بدست می آوردم. 


خب این بود از داستان این 18 روزی که گذشت. ایشالا بقیه داستان ها هم نشر خواهد شد :دی


ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰