یادداشت های یک طراح رابط کاربری و وبلاگ نویس

Telegram Channel

مدرسه ای که شاید کمی دیر، شاید زود تمام شد.

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ

یکی از روز های آفتابی همیشگی که صبحش خنک، ظهرش گرم، به این امید رفتم مدرسه که این روز آخره مدرسه است. معمولا توی اکثر جاها مخصوصا آمریکا روز آخر مدرسه رو میگذارن تا بچه ها آزادی داشته باشند و هر کاری که دلشون میخواد بکنند. اما خب از اونجایی که ایران با کل دنیا فرق داره برای ما یک روز مثل بقیه روز ها بود که معلم ها با عجله داشتند کتاب های تموم نکرده رو، تموم می کردند.

همه چی روی روال عادیش طی میشد مثل روز های معمولی، با این تفاوت که نمی دونم چرا معاون های زحمت کش ما، می خواستند هر کی گوشی آورده رو له و لورده کنند. خلاصه اومدن و کلاس به کلاس، میز به میز و نفر به نفر می گشتند. می گشتند تا ببین احیانا گوشی، فندکی یا چیز های دیگه مثل چاقو، قمه و انواع دیگر تیزی ها رو از بچه ها بگیرند. نگم براتون که حدودا یک کیسه گوشی به وزن حدود سه چهار کیلوگرم جمع شد و حیف اون آیفون ها و گلکسی ها که روی هم دیگر توی اون کیسه زرد رنگ تکون می خوردند و اگر گوشی محافظ صفحه نداشت (گلس) پر از خش می شد. حالا جالب اینجاست که به اسپری و ادکلن هم گیر می دادند، نمیدونم چرا ؟ یعنی دانش آموز باید بوگندو بیاد سر کلاس ؟


هر چند این رو خارج از بحث اصلی بگم که ما یک معاون مهربون داریم که معروف هستش به عموقناد، حالا چرا عموقناد ؟ این آقا لباس هایی که میپوشه همه رنگ لباس های عمو قنادهه، پیراهن صورتی، پولیور زرد روش و شلواری که تا شکم اومده بالا، اصلا این بشر عشقه! ولی خب خوبیش اینه که مهربونیش هم به عمو قناد رفته و همیشه وقتی گوشی هامون رو ازمون میگیرن، زنگ آخر میریم و ی التماسی می کنیم و میگه بیاید پیش پراید سفید رنگ با شماره پلاک ایران 10 تا بهتون گوشیتون رو تحویل بدم.


اما اگر خدایی نکرده، معاون پرورشی گوشیتون رو گرفت، فاتحش رو بخونید مگر اینکه برید نماز جماعت صف اول وایسید و چنان ربنایی بخونید که یکم بهتون رحم کنه و یه هفته زود تر از امتحانا گوشیتون رو بهتون بده. بله! حالا ولش کنید، خودمم وقتی دارم تایپ می کنم دستم میلرزه.


این مدرسه ما تموم شد، 1 سال یا شایدم بهتره بگیم 9 ماه رفاقت، بدی، خوبی، دعوا، شوخی، مردونگی، مسخره بازی و شایدم کمی درس خوندن گذشت و داریم وارد دوره امتحانات میشیم. توی این دوره مشخص میشه کی خر خونه و کی توی تقلب حرفه ایه، مهم ترین انگیزه من هم برای امتحانا لپ تاپی هست که بابا قولش رو داده. (شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه)


در آخر حسرت چند تا چیز موند توی دلمون،

پیچوندن زنگ دفاعی!

خوردن یک ساندویچ کامل!

غایب بودن همه کلاس با هم!

تعطیلی مدرسه به دلیل بارش برف!

ندیدن دوست ها وقتی ساندویچ میخری!

سرما خوردن خیلی بد به طوری که نریم مدرسه!

تقلب سر امتحان فیزیکی که انتصاری (معلم فیزیکمون) مراقبشه!


و خوبی هاش رو میشه توی یک جمله نوشت، پیدا کردن دوست های خوب!

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

داستان ها، نوشته های جدید وبلاگ من

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

بعد از اینکه به کتاب خوندن علاقه مند شدم، فهمیدم که می تونم مثل خیلی از نویسنده های خوب، اتفاق ها یا داستان هایی که برام اتفاق میافته رو با لحن ساده ای بنویسم. برای همین تصمیم گرفتم شروع به نوشتن کنم. 2-3 تا داستان نوشتم ولی نمی دونستم باید کجا اون ها رو اشتراک بگذارم. اول فکر کردم که بهتره به صورت پادکست مانند اون ها رو با صدای خودم بخونم و لینک SoundCloud رو براتون بگذارم ولی گفتم شاید نوشتنشون بهتر باشه. برای همین تصمیم گرفتم، هر وقت داستانی رو نوشتم براتون توی وبلاگم، پستش کنم.


می دونم اولین داستان هام زیاد رنگ و لعاب نداره ولی خب، آدم باید از یک جایی شروع کنه. منم از اینجا شروع می کنم.

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

ارزش را فالوور مشخص نمی کند: بازی وبلاگی یه تصویر یه دنیا حرف

سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۴۲ ب.ظ

بازی وبلاگی محمد عباسی فرد، که اگر دنبال کننده وان بلاگینگ باشید، حتما از اون باخبر شده اید. اول که می خواستم درباره‌ش بنویسیم چیز های خیلی بدی توی ذهنم اومد که اگر قرار بود درباره‌شون بدون سانسور بنویسم قطعا فیلتر می‌شدم و خواننده های وبلاگم‌ام میگفتن چقدر آدم بی ادب و بی شعوریه، ولی تصمیم گرفتم حرف های توی دلم رو بنویسم. چون به محمد قول دادم که این مطلب رو خواهم نوشت، تصمیم گرفتم که حداقل سر قولم بایستم. تصویری که من انتخاب کردم‌، تصویر زیر هست و عنوان مطلب هم از این تصویر برداشته شده است.



اینستاگرام، طبق گفته من نه ولی طبق گفته بزرگترین خبرگزاری ها و فعالان حوزه تکنولوژی با رشدی غیر قابل تصور میان مردم دنیا و مخصوصا ایران رایج شده و حالا بیشتر از 1 میلیون نفر عضو داره، مسلما روز های اول که وارد اینستا می‌شید حس می کنید باید زیر هر عکسی 30 تا هشتگ بزنید تا شاید عکستون 10 تا لایک بیشتر بخوره. با خودتون فکر می کنید که اگر من یک پیج 100K فالووری بشم کلی معروف میشم و ... ولی واقعیت این نیست.


من ندیدم کسی تا حالا از فالوورهاش پول دربیاره مگر اینکه طرف یک آدم بی شخصیت باشه، فالو به معنی دنبال کردن و فالوور یعنی کسی که دنبال شما است یا به صورت ساده تر، به دلایلی از شما خوشش میاد و شما رو دنبال میکنه. (اگر دختر باشید، دلیلش واضحه) اما توی ایران بیشتر سلبریتی ها یا پیج های بزرگ این رو نمی فهمن. اونجا بجای خدمت کردن به طرفداراشون ازشون سوء استفاده میکنن. واقعا شرم آوره. ولی واقعیته.


من مخالف درآمد از طریق اینستا نیستم ولی بهتره یجورایی از دنبال کنندگانمون استفاده کنیم که به اون ها بها داده باشیم، نمونه خیلی خوبش کاری هست که رونالدو انجام داده و برای فروختن لباس ها و رو تختی های مخصوصش (از این جنگولک بازی های آقا) پیج هایی رو زده و پایین پست هاش اشاره می کنه که اگر مایل به خرید هستید پیج زیر رو فالو کنید و دیگه نمی آید چه میدونم بگه «مردم جون مادرتون ازم خرید کنید و ...» 


اصل قضیه:

توی تصویری که انتخاب کردم یک چیز دیگه هم هست که خیلی توجه من رو به خودش جلب کرد که قبر های بزرگ تر، لایک ها و فالوور های بیشتری دارند. میدونید چیه ؟ من دارم فکر میکنم که این تصویر چقدر قشنگ داره بین خوب و بد رو مشخص میکنه، نه واقعا ! ولی چون این یک تصویره و باطن رو نشون نمیده بزارید خودم باطن این تصویر رو براتون شرح بدم. 


فالوور های بیشتر، لایک های زیاد، این ها دلیل بر خوب بودن طرف هست ؟ توی دنیایی که دین هر روز داره رنگش توی زندگی ها کمتر میشه، شاید آدم های درست کار محبوبیت کمتری داشته باشند نسبت به اون افراد شیطان پرستی که برای جلب توجه دست به هر کاری میزنن. به نظر شما صاحب کدوم یکی از این قبر ها جایگاهش توی بهشته ؟


- خدا میدونه.

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

من فارست هستم، فارست گامپ!

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ب.ظ

سلام، من فارست هستم، فارست گامپ! فیلمی که با بازی Tom Hanks اشک من را در آورد. اگر بخواهم صادقانه بگویم بعد از دیدن اون همه فیلم کلیشه ای اکشن با ضربه زدن، کشتن و زنده شدن و فرار کردن، این اولین فیلمی بود که توی ژانر درام دیدم و نظرم رو کلا درباره درام عوض کرد. 


فیلم از روی رمان آن به همان اسم درست کردند. Forrest Gump بزرگترین صیاد در صنعت میگو، یک بازیکن فوتبال، قهرمان جهانی پینگ پونگ و سرباز جنگ ویتنام هست که IQ زیر حد نرمال است. داستان فیلم زندگی نامه این فرد هست که قطعا برای شما می تواند جذاب باشد. از سختی ها تا خوشی ها، بیچارگی ها و فلاکت ها، دوستی ها و صحنه های احساسی، همه توی این فیلم هستند. یک فیلم عالی، کامل و زیبا !


دوست دارم کل داستان رو تمام و کمال با جزئیات بنویسم ولی دوست دارم برید و فیلم و ببینید و بفهمید که من الکی و فقط احساسی رفتار نمی کنم. لطفا اگر می خواهید امشب فیلمی رو ببینید، این فیلم رو انتخاب کنید. IMDB این فیلم 8.8 هست و 77 درصد آمار روترن تومیتوز رو بدست آورده (که من فکر میکنم باید بالای 90% باشه) که واقعا نشان میده چقدر فیلم خوبی هستش.


حتما ببینیدش! حتما!

ãæÇÝÞíä ۱ ãÎÇáÝíä ۰

خداحافظ مجازی، سلام واقعی !

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۱۹ ب.ظ

خیلی وقت بود که مطلبی رو ننوشته بودم و خیلی خوشحالم که قراره اولین پست وبلاگم توی سال جدید این عنوان رو داشته باشه. خیلی وقت بود که به خودم فکر نکرده بودم، خودم نبودم و دوست داشتم تقلید کنم. دوست داشتم یک زندگی مینیمال خوب رو برای خودم درست کنم ولی دیدم شرایطش برای من اصلا محیا نیست، از اونجا به بعد تصمیم گرفتم یکم کوچیک تر بشم، شبیه دوستانم فکر کنم و زندگی واقعی خودم رو داشته باشم.


خب، ایام نوروز بهترین وقت برای تغییر کردن بود، توی 13 روز می تونستم یک مقدمه چینی عالی برای زندگی جدیدم داشته باشم و الان خیلی راضیم. من الان روزی 1 الی 2 ساعت ساز تمرین می کنم، روزی 2 الی 4 ساعت درس می خونم و در روز 1 ساعت هم می خندم. آخرین قسمت یکی از بهترین قسمت های این روز ها هست، 2 تا کانال جوک دارم و ویدیو های حسن ریوندی رو هر روز می بینم و کلی می خندم.


قراره که وبلاگ نویسی رو هم به اینها اضافه کنم. وبلاگ نویسی خیلی خیلی خوبه! نه بخاطر کلاسش، نه بخاطر لینکش توی صفحه توییتر و نه بخاطر community (نتونستم واژه فارسیش رو پیدا کنم) که داره، بلکه بخاطر اینکه به من آرامش میده، حس میکنم وقتی وبلاگ می نویسم، دارم خالی میشم. ی تجربه دیگه هم توی این مدت بدست آوردم و پیدا کردن موزیک های آرامش بخش بسیار خوبی بود که از کانال های مختلف بدست می آوردم. 


خب این بود از داستان این 18 روزی که گذشت. ایشالا بقیه داستان ها هم نشر خواهد شد :دی


ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

In Time, آینده ای واقعی

يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۸ ق.ظ

سلام. اول عید نوروز رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم و امیدوارم سال آینده بهترین سال زندگیتون باشه! چند وقتیه که شروع کردم و دوباره فیلم می‌بینم. از اونجایی که توی توییتر صد بار گفتم من از سریال بدم میاد، مجبور بودم روزی یک فیلم ببینم. چند تا فیلم بودند که خیلی منو تحت تاثیر قرار دادند که قرار دربارشون توی یکی دو روز آینده بنویسم. اولین فیلم، In Time 2011 بود که با بازی Justin Timberlake و Amanda Seyfried این دو فیلم ساخته شده بود. داستان فیلم از این قرار هست که زندگی انسان ها در آینده دیگر به پول وابسته نیست و همه چیز در آن وقت، زمان خواهد بود. ما تمام کالا های دریافتی مان را در ازای پرداخت زمان خریداری می کنیم.


انسان هیا فقیر تنها می توانند 25 سال زندگی کنند مگر اینکه کار کنند تا زمان بگیرند یا به دزدی و ... بپردازند. اما انسان هایی هستند که نقش ثروتمند های حاضر را دارند و آنها به نوبه ای ابدی هستند. یعنی انقدر زمان دارند که می توانند تا ابد زندگی کنند. حال ماجرا شروع می شود...


به نظرم بیشتر از انقدر براتون تعریف نکنم تا برید و فیلم رو ببینید. فیلم کاملا حساب شده بود و آندرو نیکول یک دنیای کامل را برای فیلم ساخته بود. که به نظرم بازی Cillian Murphy در نقش وقت نگهدار، عالی بود. به نظرم من این فیلم تخیلی نبوده و یک واقعیت آینده نگارنه است. خیلی از فیلم ها هستند که آینده رو تشبیه می کنند مثل فیلم های  MARVEL STUDIO ولی این فیلم یک حس دیگه داره. اگر قرار بود در این فیل مبجای وقت، پول استفاده می شد، فیلم رو میشه به یک تراژدی موفقیت تشبیه کرد، مردی که از فرش به عرش میرسه!


و بهترین دیالوگ هم به نظر من، دیالوگ اول فیلم هست :

- من زمانی ندارم، من زمانی ندارم که درباره اینکه چی قراره پیش بیاد، نگران باشم. این چیزیه که هست. ما به کلی جوری ساخته شده که در 25 سالگی از دنیا بریم و ما باید زمان بیشتری رو برای زندگی کردن پیدا کنیم. زمان، حالا دیگه پول رایج است. ما بدستش میاریم و خرجش می کنیم. ثروتمندان می تونن تا ابد زندگی کنن ولی بقیه ما، از خواب که پا میشیم، باید به ساعتمون نگاه کنیم.


به زودی، درباره فیلم های دیگه ای هم که دیدم، می نویسم.

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

موضوع انشاء : خودتان می‌فهمید

چهارشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۵۰ ب.ظ
سلام، امروز برای اولین بار می‌خوام توی وبلاگم پادکستی رو منتشر کنم که واقعا دوست دارم، گوش کنید. پادکست درباره انشایی هست که من هفته پیش در زنگ انشا نوشتم و انشا رو براتون به سبک خودم خوندم. خیلی هیجان دارم که ببینم نظراتتان چی هست و امیدوارم که در آینده پادکست های بیشتری رو منتشر کنم.

شما می‌توانید پادکست انشاء را، روی SoundCloud گوش کنید.

در نظر داشته باشید که این اولین تجربه پادکستی من بود ایشالا در آینده پادکست های بیشتر و بهتری از من خواهید شنید :دی


ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

دلم تنگ یک روز آسوده است

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۵۵ ب.ظ
قرار بود توی ایام امتحانات وبلاگم رو آپدیت نکنم و از اونجایی که به بد قولی عادت دارم، دارم اینکار رو می‌کنم. این روز های امتحان آدم فکرش خیلی درگیره و منتظریم ببینیم کی کارنامه ها میاد و مارو رو سفید می‌کنن، یا اینکه میشه روزی که امتحان فیزیک داریم برق مدرسه بره !؟ یا روزی که بتونی تا ساعت 12 ظهر بخوابی یا روزی که صبح که بلند میشی با صدای بلبل بلند بشی نه با صدایی که میگه : «لِنگ ظُهره، پاشو درستو بخون دیگه» که الهی قربون صداش برم. ایشالا همیشه سایش بالا سرم باشه.

امتحانا تا الان عالی بوده خداروشکر ولی انصافا لذت امتحانا به گیم نت بعدشه ! میری با دوستات گیم نت و Blur بازی می‌کنید، می‌خندید و خستگیتون در میره و آماده امتحان بعدی می‌شید، فکر می‌کنید زندگی چیه ؟ همینه، همین که داری می‌خندی یعنی داری زندگی می‌کنی! هر چند من کلا توی بازی های ویدیویی اصلا حرفه ای نیستم و در کل زیاد خوشم نمیاد مگر بازی مورد علاقه ام یعنی Subway Surf که واقعا دوستش دارم. خلاصه من همیشه از 7 نفر معمولا ششم یا پنجم میشم! 

خوشبختانه توی جمعی که هستیم همه بچه ها با معرفتند و واسه هم کم نمیزاریم! دوست نیستیم، رفیقیم! و من واقعا خوشحالم که توی این جمع هستم. خلاصه این بود حال و احوال روزهای امتحانی ما، در ضمن هوای تهران به شدت تمیز شده و واقعا حال میده صبح ها بلند بشی بری امتحان بدی :دی !

در ارتباط با عنوان پست، باید بگم که دلم برای روز آسوده از نظر خواب تا ساعت 12 ظهر تنگ شده نه چیز دیگه ای! :D سرتون رو درد نیارم که دیگه دارم زیاده روی می‌کنم. اگه دوباره دلم تنگ شد میام می‌نویسم.
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

یک توصیه کوچیک برای وبلاگ نویس های دانش‌آموز

جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۶ ب.ظ

سلام، خب امتحانات طبق مصوبه آموزش و پرورش از 4 دی شروع تا 25 دی به پایان میرسه و تقریبا قشر بزرگی از وبلاگستان رو هم وبلاگ نویس هایی که دانش آموز هستند تشکیل می‌دهند و میشه گفت وبلاگستان به شدت خالی از مطالب میشه مگر خاطره نویسی های سر جلسه امتحان! من تصمیم گرفتم یک خاطره کوچیک رو براتون تعریف کنم که وبلاگ نویسی در زمان امتحانات چه بلایی سر من آورد و می خوام با این خاطره بهتون توصیه کنم توی دوران امتحانات وبلاگ نویسی را رها کنید.


وبلاگ نویسی یکی از لذت بخش ترین تفریحات دنیا است و خوبیش اینه که باعث میشه ذهنت آرامشش رو بدست بیاره و من خودم وقتی خیلی ناراحت هستم به سمت وبلاگ نویسی رو میارم اما من توی اولین سالی که وبلاگ نویسی کردم از اردیبهشت شروع کردم و دقیقا بعد از 1 ماه که با شور و شوق می‌نوشتم با امتحانات پایانی خرداد برخورد کردم. از اونجایی که برای من سخت بود وبلاگ نویسی رو ترک کنم هر شب به وبلاگم سر می‌زدم و فیدخوانم رو باز می‌کردم و می خوندم و نقد می کردم و کلی از وقتم رو شب امتحان ازم می‌گرفت. نتیجه‌اش شد نمرات واقعا بد ! 


وبلاگ نویسی خیلی خوبه و حتی به دانش آموزان کمک هم می‌کنه اما هر چیزی رو اگر زیاد استفاده کنی ازش دل‌زده میشی و میزاریش کنار! خوشمزگی پیتزا به ماهی دو-سه باز خوردنشه ! من خودم وبلاگم رو توی ایام اطلاعات اصلا آپدیت نمی‌کنم مگر برای یک مراسم خاص و یا نوشته ای که واقعا ارزشش رو داشته باشه ! 


فقط بزارید یه چیزی بگم، من خودم اول فکر می‌کردم که درس مهم نیست و می‌تونیم دوره های همیار وردپرس رو ثبت نام کنیم و یه شبه طراح سایت یشیم و کلی پول به جیب بزنیم اما این درست نیست ! اگر شما درس نمی‌خوندید نمی‌تونستید این متن رو بخونید. دروهله اول باید درست رو اولویت خودتون قرار بدید و بعدش به بازی، وبلاگ‌نویسی و چمیدونم، یاد گرفتن علم و حتی کار بپردازید. 


موفق باشید برای منم دعا کنید :دی

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

بازدید از الکامپ سال 95، یک خاطره دوست داشتنی

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۴ ب.ظ

امروز 25 آذر 95 صبح که بلند شدم قصد داشتم که از الکامپ بازدید کنم و چند تا از دوستان مجازیم رو واقعی کنم. خب با مهدی قرار گذاشتم و رفتم دنبالش و بعد از 1 ساعت که توی ترافیک گیر کرده بودیم رسیدیم به نمایشگاه بین المللی تهران داشت برف می اومد، ما هم انقدر سردمون بود که فقط خودمون رو انداختیم توی سالن 38 A و همیار وردپرس رو دیدیم و همینطور علی حاجی محمدی و کلا اون سالن رو نگاه انداختیم و اومدیم بیرون، بعد از اون چند تا از Hall ها رو دیدیم و رسیدیم به سالن استارز که برای من کلی هیجان انگیز بود.


رفتیم داخل و فهمیدم این همونجایی که من باید می‌اومدم. کل استارتاپ ها و تیم های مورد علاقه من که شامل atbox , Beporsim , Taskulu و ایوند بودند توی اونجا حضور داشتند و آرش برهمند هم داشت استارتاپ ها رو معرفی می کرد.

بیشتر بخوانید...
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰