یاداشت های یک طراح و وبلاگ نویس

مشکلات کارفرما های ایرانی : یک چیزی بزن، خوشگل باشه

جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ
چند وقت پیش بود که قرار بود برای یک Agency، هفت تا لندینگ پیج طراحی کنم. بخاطر اینکه آخرین پروژه طراحی وبم زیاد موفق نبود، برای اینکه دوباره شروع کنم به طراحی وبسایت، چندین و چند سایت رو بررسی کردم، چه از نظر Ux و چه از نظر ترکیب رنگ و خلاقیت ها در ساخت یک Ui شیک و مینیمال (چیزی که الان توی خارج روی مد هستش). بعد از بررسی های 1 هفته ای من، بهشون پیام دادم که من آمادم اطلاعات دقیق تر رو بگیرم و براتون یک وایرفریم اولیه رو بفرستم و اگر نیازی هم هست، یک قرار کاری حضوری هم بگذاریم. یک سری توضیحات رو گفتند و نیاز هاشون رو از سایت مشخص کردن، یک سری استدلال هم برای نیاز هاشون بیان کردن و گفتند که می خواهیم در عین سادگی، بهترین Ux رو داشته باشه.

تا اینجا فکر می کردم که با یک کارفرمای خیلی خوب و با شعور آشنا شدم که درک کرده، سادگی بهترین راه حل برای رسوندن کاربر به هدفشه تا اینکه...
بیشتر بخوانید...
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

باید تغییر کنم!

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ق.ظ
تغییر، شاید خوب یا شاید هم بد، من باید تغییر کنم، چون می خوام بهتر بشم. چون می خوام بزرگ تر بشم، چون می خوام زندگی کنم، چون می خوام خودم بشم. خیلی سخته که وقتی یک چیزی هستی، چیز دیگه ای بشی، احتمالا شما این رو حس کردید یا اگر هم این رو حس نکردید در طی زمان براتون اتفاق افتاده. من از اولین روزی که وبلاگ نویسی می کنم کلی تغییر کردم، نمی‌گم تغییر هام خوب بوده ولی به هرحال تغییر بوده، شاید بد نوشته باشم ولی خوبی تغییرم اینه که هنوز می نویسم. توی این فکر بودم که یک آدم دیگه شم، یکم آروم تر، یکم بهتر. بیشتر فکر کنم، کمتر حرف بزنم. سرم تو کار خودم باشه، احساساتم رو یکجا بروز نکنم، زندگی کنم ولی ناراحت نباشم..

متاسفانه مفهوم زندگی با ناراحتی، درد و غم پیوند خورده ولی من می‌خوام جداش کنم. می خوام یک جور دیگه زندگی کنم. چرا نباید از خوردن یک شکلات لذت نبریم ؟ چرا باید دروغ بنویسیم؟ چرا باید به اصطلاح شو-آف کنیم ؟ چرا خودمون نباشیم ؟ خودمون شاید زیبا تر از این بدلی باشیم که ساختیم...

چرا..؟
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

تجربه ای از غرفه داری، سختِ خنده دار

جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۲۹ ب.ظ

دارم فکر می کنم چطور و چکونه این مطلب را آغاز کنم، شاید هم دارم به پروژه ای که باید تا فردا تحویل دهم فکر می کنم. نمی دانم، 4 روز شیرین ولی سخت توی نمایشگاه داشتم. خب بزارید از اول شروع کنم. حقیقتش قرار نبود من غرفه دار باشم، قرار بود روز سوم برم یک سری بزنم و برگردم خونه. اما خوشبختانه وقتی داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکرد قرار شد که بجای اون برم و توی غرفه وای بایستم. خیلی هیجان داشتم. هیچ قوت پشت غرفه نبودم و حالا که این رو تجربه کردم بهتون پیشنهاد می کنم هیچ وقت سراغش نرید :دی خب جمعه شد؛ من رفتم توی غرفه ایستادم. خب حتما می دونید وقتی پشت غرفه هستید ممکنه برای یک متخصص توضیح بدید یا یک فرد معمولی که هیچ ذهنیتی درباره وب نداره. پس باید با توجه به دانش فرد جملاتتون رو بیان کنید. خوشبختانه آدم واکنش پذیری هستم و از پس این بر اومدم ولی پشت غرفه بودن یک سری مزیت هایی هم داره.

بیشتر بخوانید...
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

مشکلات کارفرما های ایرانی، از طراحی رابط کاربری تا توسعه و اجرای کار

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۱۲ ب.ظ
Problem

حدود 7 ماه پیش، مطلبی رو تحت عنوان "توضیحاتی مربوط به یادگیری و بازارکار رابط کاربری در ایران" منتشر کردم. اگر اون مطلب رو خونده باشید درباره جا نیافتادن این شغل توی ایران گفتم و خداروشکر پس از گذشتن این زمان کم، الان واقعا میشه گفت داره کم کم جا میافته و برای هر طراح رابط کاربری یک موقعیت شغلی هست به شرط اینکه دانش کافی رو داشته و در کارش تلاش کنه. در ادامه این پست می خوام درباره اشکالاتی که هنوز در ایران وجود داره صحبت کنم.
بیشتر بخوانید...
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

غمگینی که من را خوشحال می کند؛ چارتار

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ب.ظ
Chaartaar

اگر توییتر بنده رو دنبال کرده باشید، می دونید من دیوونه صدای آرمان گرشاسبی و گروه چارتار هستم. صدایی که برای من همیشه خاطره بوده، هست و خواهد بود. من وقتی حوصله ندارم، غمگینم، از دست چیزی عصبانیم، چارتار پلی می کنم. چارتار 2 تا آلبوم «باران تویی» و «جاده ها می رقصند» و یک تک آهنگ بنام «برف» پخش کرده. خواننده گروه چارتار آرمان گرشاسبی هست.

این گروه تلفیق سبک سنتی با موسیقی الکترونیک است. ترکیبی که با صدای آرمان گرشاسبی، شعر های احسان حائری، آهنگ سازی آرش فتحی و تنظیم آیین احمدی فر انجام می شود و حاصلش می شود موسیقی که من را دیوونه می کند. من با دونه دونه ترک های آلبوم ها خاطره دارم و همه رو از حفظم، پیشنهاد من اینه که پلی لیست This is : Chaartaar رو توی اسپاتیفای پلی کنید، تا مثل من دیوونه بشید.
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

وبلاگ هایی که از خواندنشان لذت می برم

شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۹ ب.ظ

خب، فکر کنم یک وبلاگ نویس باید یک وبلاگ خوان قوی هم باشد تا بتواند با استخراج ایده های دیگران و کمی خلاقیت پست های بعدی خود رو آماده کند. قبلا هم همچین پستی انتشار دادم ولی الان یادم نیست و شاید خیلی از اون وبلاگ ها دیگه آپدیت نشده اند یا کلا از دایره بازی خارج شدن. قبل از اینکه این لیست رو بخونید، این ها وبلاگ های محبوب من هستند و قطعا هم نمیشه گفت بهترین وبلاگ های وبلاگستان هستند. لیست نمره ای نیست و اولویت بندی نشده، لطفا حاشیه بازی درنیارید.
بیشتر بخوانید...
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

چرا وبلاگ نویسی در گذر زمان سخت تر می شود؟

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ

دقت کنید، عنوان رو یک بار دیگه بخونید. اگر وبلاگ نویس هستید حتما با دوره ی "فلج نوشتن" آشنا هستید، دروغ نگیم، اسمیه که خودم روش گذاشتم ولی در کل منظور از فلج نوشتن همون دوره از وبلاگ نویسی هست که هیچ ایده ای برای نوشتن ندارید و هر چقدر که زور می زنید بنویسید، نمی تونید. این دوره رو فکر می کنم همه تجربه کردید.

بیشتر بخوانید...
ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

Gifted : زیباتر از زیبا

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۱۸ ب.ظ

فیلم Gifted، رفت توی لیست بهترین فیلم هایی که دیدم. اگر نخواهم بهتون دروغ بگم، این فیلم رو بیشتر به خاطر Chris Evans دیدم. بازیگر مورد علاقه من هست. از همه نظر وقتی فیلم تموم شد فهمیدم انتخاب خوبی بوده. این فیلم مثل Manchester by the sea داستان های دشوار زندگی رو نشون میده. داستان هایی درباره مری که دختری 7 ساله است، دختر یک ریاضی دان نخبه، که دختری نخبه هم دارد. به دلایلی مادر مری خودکشی میکنه و دایی اون (Evans) سرپرستیش رو بدست میاره، و داستان هم ادامه داره...

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

مدرسه ای که شاید کمی دیر، شاید زود تمام شد.

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ

یکی از روز های آفتابی همیشگی که صبحش خنک، ظهرش گرم، به این امید رفتم مدرسه که این روز آخره مدرسه است. معمولا توی اکثر جاها مخصوصا آمریکا روز آخر مدرسه رو میگذارن تا بچه ها آزادی داشته باشند و هر کاری که دلشون میخواد بکنند. اما خب از اونجایی که ایران با کل دنیا فرق داره برای ما یک روز مثل بقیه روز ها بود که معلم ها با عجله داشتند کتاب های تموم نکرده رو، تموم می کردند.

همه چی روی روال عادیش طی میشد مثل روز های معمولی، با این تفاوت که نمی دونم چرا معاون های زحمت کش ما، می خواستند هر کی گوشی آورده رو له و لورده کنند. خلاصه اومدن و کلاس به کلاس، میز به میز و نفر به نفر می گشتند. می گشتند تا ببین احیانا گوشی، فندکی یا چیز های دیگه مثل چاقو، قمه و انواع دیگر تیزی ها رو از بچه ها بگیرند. نگم براتون که حدودا یک کیسه گوشی به وزن حدود سه چهار کیلوگرم جمع شد و حیف اون آیفون ها و گلکسی ها که روی هم دیگر توی اون کیسه زرد رنگ تکون می خوردند و اگر گوشی محافظ صفحه نداشت (گلس) پر از خش می شد. حالا جالب اینجاست که به اسپری و ادکلن هم گیر می دادند، نمیدونم چرا ؟ یعنی دانش آموز باید بوگندو بیاد سر کلاس ؟


هر چند این رو خارج از بحث اصلی بگم که ما یک معاون مهربون داریم که معروف هستش به عموقناد، حالا چرا عموقناد ؟ این آقا لباس هایی که میپوشه همه رنگ لباس های عمو قنادهه، پیراهن صورتی، پولیور زرد روش و شلواری که تا شکم اومده بالا، اصلا این بشر عشقه! ولی خب خوبیش اینه که مهربونیش هم به عمو قناد رفته و همیشه وقتی گوشی هامون رو ازمون میگیرن، زنگ آخر میریم و ی التماسی می کنیم و میگه بیاید پیش پراید سفید رنگ با شماره پلاک ایران 10 تا بهتون گوشیتون رو تحویل بدم.


اما اگر خدایی نکرده، معاون پرورشی گوشیتون رو گرفت، فاتحش رو بخونید مگر اینکه برید نماز جماعت صف اول وایسید و چنان ربنایی بخونید که یکم بهتون رحم کنه و یه هفته زود تر از امتحانا گوشیتون رو بهتون بده. بله! حالا ولش کنید، خودمم وقتی دارم تایپ می کنم دستم میلرزه.


این مدرسه ما تموم شد، 1 سال یا شایدم بهتره بگیم 9 ماه رفاقت، بدی، خوبی، دعوا، شوخی، مردونگی، مسخره بازی و شایدم کمی درس خوندن گذشت و داریم وارد دوره امتحانات میشیم. توی این دوره مشخص میشه کی خر خونه و کی توی تقلب حرفه ایه، مهم ترین انگیزه من هم برای امتحانا لپ تاپی هست که بابا قولش رو داده. (شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه)


در آخر حسرت چند تا چیز موند توی دلمون،

پیچوندن زنگ دفاعی!

خوردن یک ساندویچ کامل!

غایب بودن همه کلاس با هم!

تعطیلی مدرسه به دلیل بارش برف!

ندیدن دوست ها وقتی ساندویچ میخری!

سرما خوردن خیلی بد به طوری که نریم مدرسه!

تقلب سر امتحان فیزیکی که انتصاری (معلم فیزیکمون) مراقبشه!


و خوبی هاش رو میشه توی یک جمله نوشت، پیدا کردن دوست های خوب!

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

داستان ها، نوشته های جدید وبلاگ من

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

بعد از اینکه به کتاب خوندن علاقه مند شدم، فهمیدم که می تونم مثل خیلی از نویسنده های خوب، اتفاق ها یا داستان هایی که برام اتفاق میافته رو با لحن ساده ای بنویسم. برای همین تصمیم گرفتم شروع به نوشتن کنم. 2-3 تا داستان نوشتم ولی نمی دونستم باید کجا اون ها رو اشتراک بگذارم. اول فکر کردم که بهتره به صورت پادکست مانند اون ها رو با صدای خودم بخونم و لینک SoundCloud رو براتون بگذارم ولی گفتم شاید نوشتنشون بهتر باشه. برای همین تصمیم گرفتم، هر وقت داستانی رو نوشتم براتون توی وبلاگم، پستش کنم.


می دونم اولین داستان هام زیاد رنگ و لعاب نداره ولی خب، آدم باید از یک جایی شروع کنه. منم از اینجا شروع می کنم.

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰