دارم فکر می کنم چطور و چکونه این مطلب را آغاز کنم، شاید هم دارم به پروژه ای که باید تا فردا تحویل دهم فکر می کنم. نمی دانم، 4 روز شیرین ولی سخت توی نمایشگاه داشتم. خب بزارید از اول شروع کنم. حقیقتش قرار نبود من غرفه دار باشم، قرار بود روز سوم برم یک سری بزنم و برگردم خونه. اما خوشبختانه وقتی داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکرد قرار شد که بجای اون برم و توی غرفه وای بایستم. خیلی هیجان داشتم. هیچ قوت پشت غرفه نبودم و حالا که این رو تجربه کردم بهتون پیشنهاد می کنم هیچ وقت سراغش نرید :دی خب جمعه شد؛ من رفتم توی غرفه ایستادم. خب حتما می دونید وقتی پشت غرفه هستید ممکنه برای یک متخصص توضیح بدید یا یک فرد معمولی که هیچ ذهنیتی درباره وب نداره. پس باید با توجه به دانش فرد جملاتتون رو بیان کنید. خوشبختانه آدم واکنش پذیری هستم و از پس این بر اومدم ولی پشت غرفه بودن یک سری مزیت هایی هم داره.


اول اینکه کیس های مختلفی میان و ازت میپرسن، چگونه یک استارتاپ شروع کنیم؟ جواب من بهشون این بود، یک تیم خوب و ایده! اکثرا میگفتن ایده که هست، سعی میکردم وقتی این رو میگن کم کم بحث رو خاتمه بدن. اگر بخوام حقیقت رو بگم اگر ایده بود 14 تا غرفه خدمات منزل توی نمایشگاه نبود که تنها هدفشون هم خراب کردن هم دیگه بود. برای مثال از تیم آچار فرانسه پرسیدم مزیت شما نسبت به اسپارد چیه؟ گفتن نیرو های وارد تر و آموزش دیده! تنها تیمی که دلیل قانع کننده ای آورد تیم شیفت بود که گفت : «ما اولین بودیم، از اون ها بپرسید مزیتشون نسبت به ما چیه؟» واقعا قانع شدم. 

دومین چیزی که خیلی از شما میپرسن، راهنمایی هست. میگن ما یک ایده داریم و به کسی هم نمیگیم. می خوایم یکی بهمون 100 میلیون قرض بده و چند نفر هم برامون ایده رو کد نویسی کنن، بعدا پولشون رو بدیم. دو سه بار اول جلوی خودم رو گرفتم ولی بعد از اون دیگه می زدم زیر گریه از خندیدن. آخه آدم عاقل، چرا فکر می کنی تو اولین نفری هستی که اون ایده رو داری، فرضا باشی هم چطوری می تونی 4-5 نفر رو قانع کنی در راه خدا برات برنامه نویسی کنند و یکی 100 میلیون تومان بهت قرض بده بعدا باهاشون حساب کنی. اقا اصلا ایده شما خفن، 10 درصد احتمال Fail شدن استارتاپ رو نمیدی ؟ به 3-4 نفر آخر گفتم برن بانک ملی کنار درب نمایشگاه برای ثبت نام کردن یک وام 100میلیونی!

سومین چیزی که بود و بیشتر از خنده دار بودنش، دردناک بود برای من برداشتن بروشور و کارت ویزیت ها برای داستان شب بود. هیچ سوالی، انتقادی یا حتی اینکه بدونن که چیکار می کنی، فقط کارت ویزیت و بروشور رو بر میداشتن و میذاشتن توی کیف یا کیسه ای که همراهشون بود و سریع می رفتن غرفه بعدی. خیلی برام سخت بود جای تراکت هایی که طراحی کردم و پول چاپشون چیزی حدود 300 هزارتومن شد، اینطور نتیجه بگیرم. 

اما خب الکامپ خوبی های خودش رو هم داشت. قطعا! کلی از بچه های توییتر رو از نزدیک دیدم. با افراد خیلی بزرگی در زمینه  استارتاپ ها ارتباط برقرار کردم (به لطف CEO عزیزمون که منتور اکسل هستن البته) و کلی تجربه کسب کردم که سال بعد اگر خدا عمری داد، بتونم به بهترین شکل ممکن در الکامپ حضور پیدا کنم. امسال الکامپ علاوه بر خوبی هاش بدی هایی هم داشت، مثلا غرفه های واقعا بدتر از سال قبل برای استارتاپ ها که مزیتشون نسبت به پارسال یک کُمد بود که زیر غرفه ها بود و واقعا یک وضعیت افتضاحی بود. متاسفانه انقدر درگیر بودم نتونستم زیاد عکس بگیرم و اگر باور کنید هیچ عکسی از خودم توی الکامپ نگرفتم، یعنی می تونم اثبات کنم اصلا من الکامپ نرفتم :دی ولی بی نظیرترین قسمت الکامپ شور و اشتیاقی بود که توی چشم های تک تک اون جوان ها و گاها بچه های دبیرستانی بود و هرکدوم رویایی رو برای خودشون و استارتاپشون داشتند.


خب، ذهن و دستم رو به کیبورد سپردم و شد این مطلب، امیدوارم حق مطلب رو اَدا کرده باشم.