دقت کنید، عنوان رو یک بار دیگه بخونید. اگر وبلاگ نویس هستید حتما با دوره ی "فلج نوشتن" آشنا هستید، دروغ نگیم، اسمیه که خودم روش گذاشتم ولی در کل منظور از فلج نوشتن همون دوره از وبلاگ نویسی هست که هیچ ایده ای برای نوشتن ندارید و هر چقدر که زور می زنید بنویسید، نمی تونید. این دوره رو فکر می کنم همه تجربه کردید.


بازه ی زمانی این دوره در 3-4 ماه بعد از تاسیس وبلاگ و شروع کردن به نوشتن هست تا زمانی که خودتان بخواهید آن را شکست بدهید. این فلج به گونه ای هست که کلمات در ذهنتان جاری نمی شوند و نمی تونید اون ها رو روی کیبورد پخش کنید. دلیلش چیه ؟ خیلی فکر کردم. شاید دشواری های زندگی، کاری و درگیری های ذهنی هست. نه! مگه آدم نمی تونه برای نیم ساعت ذهنشو آزاد کنه و بنویسه. خب، فکر کنم دلیلش Match نشدن (معادل فارسیش واقعا توی ذهنم نیست) ایده ها با کلماتیِ که توی ذهنتونه؟ اره، زدیم تو خال! ولی نه، دیگه اگر چهارتا کلمه رو نتونیم کنار هم بیاریم و کمی طنز هم بزاریم تَنگِش، آدمیم ؟ خب، بزار یکم بیشتر فکر کنم. (وی اندکی صبر می کند و آهنگ آسمان هم زمین می خورد را Play می کند) خب، فکر کنم دیگه این دفعه واقعا پیداش کردم. خود شمایید. شما ! بزارید یکم بیشتر براتون تفسیر کنم.


وقتی وبلاگتون رو می سازید، هیچ خواننده یا بهتر بگیم، بازدید کننده ای ندارید. می نویسید و براتون مهم نیست کی چی میخواد بگه، چون قرار نیست نظری ثبت بشه یا خواننده بپره، 3-4 ماه اول همونطور که گفتم میگذره و می نویسید و مخاطب جذب می کنید. (منظورم از مخاطب این نیست که مثل صدف طاهریان بشید، 10-20 نفر که بیان مطالبتتون رو بخونن) بعد سعی می کنید مخاطباتون رو از طریق شبکه های اجتماعی یا وبلاگ هاشون Analyze کنید و ببینید از چه چیزی خوششان میاد. مثلا یکی عاشق رپ هست، اون یکی عاق پاپ و سنتی. شما میاید تا ی; پست جدید درباره خواننده رپ مورد علاقه تون بنویسید. یک دفعه یاد اون مخاطبتون میافتید که از سبک رپ بدش میاد. میگید اگر اینو بنیوسم اونو از دست میدهم، پس بیخیالش، ارزششو نداره. به این میگن ترس در وبلاگ نویسی! (اینجا دوره فلج ذهنی داره مثل یک سرطان توی کلتون جلو میره)


چند وقت بعد میاید یک مطلب درباره آلبوم جدید خواننده پاپ مورد علاقه تون بنویسید، ولی وقتی استوری اینستاتون رو چک می کنید، می بینید یکی از مخاطبانتان نوشته، چقدر آلبوم چرت و بدی بود، خب اینم میگید، جهنمو ضرر، این پستم نمی نویسم. این فکر و این اتفاق تکرار می شود و یک تکرار روزانه و شبانه، یک ترس از مخاطب، یک فلج مغزی. 


کمی فکر کنید، راه حلش را خودتان پیدا کنید.


خیلی ساده بود، اولش یکم طنز قاطیش کردم تا براتون خوندنش ساده تر و لذت بخش تر بشه، شاید الان براتون سواله چرا خودم به اینا فکر نکردم. به قول اون دیالوگ معروف فیلم 3X : return of Xander Cage که میگه : «هر کسی نیاز به پشتیبانی (کمک) داره» نمی خوام خواهش کنم. اما اگر این مطلب رو خوندید و فکر کردید بهتون کمک کرده تا ذهنتون برای نوشتن باز تر بشه، اون رو به اشتراک بگذارید تا به بقیه هم کمک کرده باشید.