یادداشت های یک طراح رابط کاربری و وبلاگ نویس

Telegram Channel

چرا وبلاگ نویسی در گذر زمان سخت تر می شود؟

پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ب.ظ

دقت کنید، عنوان رو یک بار دیگه بخونید. اگر وبلاگ نویس هستید حتما با دوره ی "فلج نوشتن" آشنا هستید، دروغ نگیم، اسمیه که خودم روش گذاشتم ولی در کل منظور از فلج نوشتن همون دوره از وبلاگ نویسی هست که هیچ ایده ای برای نوشتن ندارید و هر چقدر که زور می زنید بنویسید، نمی تونید. این دوره رو فکر می کنم همه تجربه کردید.


بازه ی زمانی این دوره در 3-4 ماه بعد از تاسیس وبلاگ و شروع کردن به نوشتن هست تا زمانی که خودتان بخواهید آن را شکست بدهید. این فلج به گونه ای هست که کلمات در ذهنتان جاری نمی شوند و نمی تونید اون ها رو روی کیبورد پخش کنید. دلیلش چیه ؟ خیلی فکر کردم. شاید دشواری های زندگی، کاری و درگیری های ذهنی هست. نه! مگه آدم نمی تونه برای نیم ساعت ذهنشو آزاد کنه و بنویسه. خب، فکر کنم دلیلش Match نشدن (معادل فارسیش واقعا توی ذهنم نیست) ایده ها با کلماتیِ که توی ذهنتونه؟ اره، زدیم تو خال! ولی نه، دیگه اگر چهارتا کلمه رو نتونیم کنار هم بیاریم و کمی طنز هم بزاریم تَنگِش، آدمیم ؟ خب، بزار یکم بیشتر فکر کنم. (وی اندکی صبر می کند و آهنگ آسمان هم زمین می خورد را Play می کند) خب، فکر کنم دیگه این دفعه واقعا پیداش کردم. خود شمایید. شما ! بزارید یکم بیشتر براتون تفسیر کنم.


وقتی وبلاگتون رو می سازید، هیچ خواننده یا بهتر بگیم، بازدید کننده ای ندارید. می نویسید و براتون مهم نیست کی چی میخواد بگه، چون قرار نیست نظری ثبت بشه یا خواننده بپره، 3-4 ماه اول همونطور که گفتم میگذره و می نویسید و مخاطب جذب می کنید. (منظورم از مخاطب این نیست که مثل صدف طاهریان بشید، 10-20 نفر که بیان مطالبتتون رو بخونن) بعد سعی می کنید مخاطباتون رو از طریق شبکه های اجتماعی یا وبلاگ هاشون Analyze کنید و ببینید از چه چیزی خوششان میاد. مثلا یکی عاشق رپ هست، اون یکی عاق پاپ و سنتی. شما میاید تا ی; پست جدید درباره خواننده رپ مورد علاقه تون بنویسید. یک دفعه یاد اون مخاطبتون میافتید که از سبک رپ بدش میاد. میگید اگر اینو بنیوسم اونو از دست میدهم، پس بیخیالش، ارزششو نداره. به این میگن ترس در وبلاگ نویسی! (اینجا دوره فلج ذهنی داره مثل یک سرطان توی کلتون جلو میره)


چند وقت بعد میاید یک مطلب درباره آلبوم جدید خواننده پاپ مورد علاقه تون بنویسید، ولی وقتی استوری اینستاتون رو چک می کنید، می بینید یکی از مخاطبانتان نوشته، چقدر آلبوم چرت و بدی بود، خب اینم میگید، جهنمو ضرر، این پستم نمی نویسم. این فکر و این اتفاق تکرار می شود و یک تکرار روزانه و شبانه، یک ترس از مخاطب، یک فلج مغزی. 


کمی فکر کنید، راه حلش را خودتان پیدا کنید.


خیلی ساده بود، اولش یکم طنز قاطیش کردم تا براتون خوندنش ساده تر و لذت بخش تر بشه، شاید الان براتون سواله چرا خودم به اینا فکر نکردم. به قول اون دیالوگ معروف فیلم 3X : return of Xander Cage که میگه : «هر کسی نیاز به پشتیبانی (کمک) داره» نمی خوام خواهش کنم. اما اگر این مطلب رو خوندید و فکر کردید بهتون کمک کرده تا ذهنتون برای نوشتن باز تر بشه، اون رو به اشتراک بگذارید تا به بقیه هم کمک کرده باشید.

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

Gifted : زیباتر از زیبا

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۱۸ ب.ظ

فیلم Gifted، رفت توی لیست بهترین فیلم هایی که دیدم. اگر نخواهم بهتون دروغ بگم، این فیلم رو بیشتر به خاطر Chris Evans دیدم. بازیگر مورد علاقه من هست. از همه نظر وقتی فیلم تموم شد فهمیدم انتخاب خوبی بوده. این فیلم مثل Manchester by the sea داستان های دشوار زندگی رو نشون میده. داستان هایی درباره مری که دختری 7 ساله است، دختر یک ریاضی دان نخبه، که دختری نخبه هم دارد. به دلایلی مادر مری خودکشی میکنه و دایی اون (Evans) سرپرستیش رو بدست میاره، و داستان هم ادامه داره...

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

مدرسه ای که شاید کمی دیر، شاید زود تمام شد.

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ

یکی از روز های آفتابی همیشگی که صبحش خنک، ظهرش گرم، به این امید رفتم مدرسه که این روز آخره مدرسه است. معمولا توی اکثر جاها مخصوصا آمریکا روز آخر مدرسه رو میگذارن تا بچه ها آزادی داشته باشند و هر کاری که دلشون میخواد بکنند. اما خب از اونجایی که ایران با کل دنیا فرق داره برای ما یک روز مثل بقیه روز ها بود که معلم ها با عجله داشتند کتاب های تموم نکرده رو، تموم می کردند.

همه چی روی روال عادیش طی میشد مثل روز های معمولی، با این تفاوت که نمی دونم چرا معاون های زحمت کش ما، می خواستند هر کی گوشی آورده رو له و لورده کنند. خلاصه اومدن و کلاس به کلاس، میز به میز و نفر به نفر می گشتند. می گشتند تا ببین احیانا گوشی، فندکی یا چیز های دیگه مثل چاقو، قمه و انواع دیگر تیزی ها رو از بچه ها بگیرند. نگم براتون که حدودا یک کیسه گوشی به وزن حدود سه چهار کیلوگرم جمع شد و حیف اون آیفون ها و گلکسی ها که روی هم دیگر توی اون کیسه زرد رنگ تکون می خوردند و اگر گوشی محافظ صفحه نداشت (گلس) پر از خش می شد. حالا جالب اینجاست که به اسپری و ادکلن هم گیر می دادند، نمیدونم چرا ؟ یعنی دانش آموز باید بوگندو بیاد سر کلاس ؟


هر چند این رو خارج از بحث اصلی بگم که ما یک معاون مهربون داریم که معروف هستش به عموقناد، حالا چرا عموقناد ؟ این آقا لباس هایی که میپوشه همه رنگ لباس های عمو قنادهه، پیراهن صورتی، پولیور زرد روش و شلواری که تا شکم اومده بالا، اصلا این بشر عشقه! ولی خب خوبیش اینه که مهربونیش هم به عمو قناد رفته و همیشه وقتی گوشی هامون رو ازمون میگیرن، زنگ آخر میریم و ی التماسی می کنیم و میگه بیاید پیش پراید سفید رنگ با شماره پلاک ایران 10 تا بهتون گوشیتون رو تحویل بدم.


اما اگر خدایی نکرده، معاون پرورشی گوشیتون رو گرفت، فاتحش رو بخونید مگر اینکه برید نماز جماعت صف اول وایسید و چنان ربنایی بخونید که یکم بهتون رحم کنه و یه هفته زود تر از امتحانا گوشیتون رو بهتون بده. بله! حالا ولش کنید، خودمم وقتی دارم تایپ می کنم دستم میلرزه.


این مدرسه ما تموم شد، 1 سال یا شایدم بهتره بگیم 9 ماه رفاقت، بدی، خوبی، دعوا، شوخی، مردونگی، مسخره بازی و شایدم کمی درس خوندن گذشت و داریم وارد دوره امتحانات میشیم. توی این دوره مشخص میشه کی خر خونه و کی توی تقلب حرفه ایه، مهم ترین انگیزه من هم برای امتحانا لپ تاپی هست که بابا قولش رو داده. (شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه)


در آخر حسرت چند تا چیز موند توی دلمون،

پیچوندن زنگ دفاعی!

خوردن یک ساندویچ کامل!

غایب بودن همه کلاس با هم!

تعطیلی مدرسه به دلیل بارش برف!

ندیدن دوست ها وقتی ساندویچ میخری!

سرما خوردن خیلی بد به طوری که نریم مدرسه!

تقلب سر امتحان فیزیکی که انتصاری (معلم فیزیکمون) مراقبشه!


و خوبی هاش رو میشه توی یک جمله نوشت، پیدا کردن دوست های خوب!

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

داستان ها، نوشته های جدید وبلاگ من

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۲۲ ب.ظ

بعد از اینکه به کتاب خوندن علاقه مند شدم، فهمیدم که می تونم مثل خیلی از نویسنده های خوب، اتفاق ها یا داستان هایی که برام اتفاق میافته رو با لحن ساده ای بنویسم. برای همین تصمیم گرفتم شروع به نوشتن کنم. 2-3 تا داستان نوشتم ولی نمی دونستم باید کجا اون ها رو اشتراک بگذارم. اول فکر کردم که بهتره به صورت پادکست مانند اون ها رو با صدای خودم بخونم و لینک SoundCloud رو براتون بگذارم ولی گفتم شاید نوشتنشون بهتر باشه. برای همین تصمیم گرفتم، هر وقت داستانی رو نوشتم براتون توی وبلاگم، پستش کنم.


می دونم اولین داستان هام زیاد رنگ و لعاب نداره ولی خب، آدم باید از یک جایی شروع کنه. منم از اینجا شروع می کنم.

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰

ارزش را فالوور مشخص نمی کند: بازی وبلاگی یه تصویر یه دنیا حرف

سه شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۴۲ ب.ظ

بازی وبلاگی محمد عباسی فرد، که اگر دنبال کننده وان بلاگینگ باشید، حتما از اون باخبر شده اید. اول که می خواستم درباره‌ش بنویسیم چیز های خیلی بدی توی ذهنم اومد که اگر قرار بود درباره‌شون بدون سانسور بنویسم قطعا فیلتر می‌شدم و خواننده های وبلاگم‌ام میگفتن چقدر آدم بی ادب و بی شعوریه، ولی تصمیم گرفتم حرف های توی دلم رو بنویسم. چون به محمد قول دادم که این مطلب رو خواهم نوشت، تصمیم گرفتم که حداقل سر قولم بایستم. تصویری که من انتخاب کردم‌، تصویر زیر هست و عنوان مطلب هم از این تصویر برداشته شده است.



اینستاگرام، طبق گفته من نه ولی طبق گفته بزرگترین خبرگزاری ها و فعالان حوزه تکنولوژی با رشدی غیر قابل تصور میان مردم دنیا و مخصوصا ایران رایج شده و حالا بیشتر از 1 میلیون نفر عضو داره، مسلما روز های اول که وارد اینستا می‌شید حس می کنید باید زیر هر عکسی 30 تا هشتگ بزنید تا شاید عکستون 10 تا لایک بیشتر بخوره. با خودتون فکر می کنید که اگر من یک پیج 100K فالووری بشم کلی معروف میشم و ... ولی واقعیت این نیست.


من ندیدم کسی تا حالا از فالوورهاش پول دربیاره مگر اینکه طرف یک آدم بی شخصیت باشه، فالو به معنی دنبال کردن و فالوور یعنی کسی که دنبال شما است یا به صورت ساده تر، به دلایلی از شما خوشش میاد و شما رو دنبال میکنه. (اگر دختر باشید، دلیلش واضحه) اما توی ایران بیشتر سلبریتی ها یا پیج های بزرگ این رو نمی فهمن. اونجا بجای خدمت کردن به طرفداراشون ازشون سوء استفاده میکنن. واقعا شرم آوره. ولی واقعیته.


من مخالف درآمد از طریق اینستا نیستم ولی بهتره یجورایی از دنبال کنندگانمون استفاده کنیم که به اون ها بها داده باشیم، نمونه خیلی خوبش کاری هست که رونالدو انجام داده و برای فروختن لباس ها و رو تختی های مخصوصش (از این جنگولک بازی های آقا) پیج هایی رو زده و پایین پست هاش اشاره می کنه که اگر مایل به خرید هستید پیج زیر رو فالو کنید و دیگه نمی آید چه میدونم بگه «مردم جون مادرتون ازم خرید کنید و ...» 


اصل قضیه:

توی تصویری که انتخاب کردم یک چیز دیگه هم هست که خیلی توجه من رو به خودش جلب کرد که قبر های بزرگ تر، لایک ها و فالوور های بیشتری دارند. میدونید چیه ؟ من دارم فکر میکنم که این تصویر چقدر قشنگ داره بین خوب و بد رو مشخص میکنه، نه واقعا ! ولی چون این یک تصویره و باطن رو نشون نمیده بزارید خودم باطن این تصویر رو براتون شرح بدم. 


فالوور های بیشتر، لایک های زیاد، این ها دلیل بر خوب بودن طرف هست ؟ توی دنیایی که دین هر روز داره رنگش توی زندگی ها کمتر میشه، شاید آدم های درست کار محبوبیت کمتری داشته باشند نسبت به اون افراد شیطان پرستی که برای جلب توجه دست به هر کاری میزنن. به نظر شما صاحب کدوم یکی از این قبر ها جایگاهش توی بهشته ؟


- خدا میدونه.

ãæÇÝÞíä ۰ ãÎÇáÝíä ۰